سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
و یا شاید هم ...
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ



























و یا شاید هم ...

سلام

 مدتی بود که نوشتن برای این صفحه به بخش مهمی از زندگی روزمره من تبدیل شده  بود. هرقدر بیشتر می نوشتم، بیشتر با خودم و بعد، با سلایق و عقاید و رفتارهای جمعی شما آشنا می شدم.

اما مدتی به دلایلی نمی نوشتم.حتی وبلاگ بقیه هم نمیخوندم!

اما نکات دیگر آموخته ام،

گروهی، نسبت به  نوشته هایم بسیار اعتراض  میکردند و امروز می دانم که  نباید در چنین بحث هایی پاییم را به میان بکشم که به سوء تفاهمی ناخواسته منتهی می شود. این روزها سعی می کنم بهتر بنویسم و اشتباهات گذشته را تکرار نکنم؛

گرچه آمار مخاطبینم بعد ازترک پارسی بلاگ سعود چشم گیری کرد اما ملاقات هرروزه با همین تعداد باقی مانده برای من اسباب غرور است پس ضمن اعتقاد به آن چه می نویسم، گوشه چشمی هم به احوال خوانندگانم دارم، از بعضی مجادلات قلمی استقبال می کنم. می دانم آن طور که دوستانم انتظار دارند "خوب" نیستم و نه آن قدر "بد" که بعضی دیگر بر آن اصرار دارند؛ به دیگران هم به همین منوال نگاه می کنم. این وبلاگ به خاطر این که "دفتر یادداشت شخصی" است- دفتری که سعی در پنهان کردنش ندارد- لاجرم درباره ی "من" است و تمام موضوعات "ریز" و "درشت" و گاه حتی بی اهمیتی که در طول روز بخشی از ذهنم را با خود درگیر کرده است.

وقتی انتقاد می کنم انتظار پاسخی دارم درخور نقد، که اگر درست گفته ام شاهد تغییری باشم در رویه ای و اگر  در قضاوت خطا کرده ام آن را اصلاح کنم. به انتقاد اهمیت می دهم و چون درست نباشد، به آن جواب می دهم. مگر نقد چیزی به جز "سؤال کردن" و "به زیر سؤال بردن" است؟ باور کنید لازم است تا همه یاد بگیریم به سؤال ها جواب بدهیم، بی اعتنایی و سکوت را سال هاست که یاد گرفته ایم؛ روزی باید بتوانیم بدون این که از هم متنفر شویم ،با هم جدل کنیم و به توافق نرسیم!


نوشته شده در سه شنبه 89/6/16ساعت 5:5 عصر توسط دختر ماه نهم نظرات ( ) |


در

آفتاب هیچ کس تازه نمیماند!!!

من قصه ام ...   تو قصه ای...  همه قصه ایم!!!







نوشته شده در یکشنبه 89/4/20ساعت 1:30 عصر توسط دختر ماه نهم نظرات ( ) |

 

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم! یه دنیا حرف برای گفتن دارم و قادر به بیان نیستم! خیلی وقته ننوشتم ، خیلی وقته دور شدم، از خیلی چیزا، از خیلی تعلقاتی که همه وجودمو گرفته بود از خیلی لحظه هایی که برای نگذشتن و تموم نشدنشون خدا خدا می کردم. ولی میگذره همه چیز در حال گذره اگه از دست بدیم دیگه تمومه، دیگه رفته و کاری هم نمیشه کرد. بارها و بارها این برام اثبات شده که این دنیای مجازی تو خیلی مسائل و جاها بهم کمک کرده و خیلی چیزا بهم داده با اینکه گاهی ازین دنیا خسته میشم و دلم میخواد یه مقدار ازش فاصله بگیرم.

گاهی یه اتفاقایی میوفته که آدم از حکمتش خبر نداره

گاهی آدمو به طرفی می کشونن که نمیدونه چه خبره

خیلی حرفا برای گفتن هست ولی همه چی رو نمیشه با زبون گفت؛ باید حسش کرد

هیچی نمیگم فقط:

همه چیز در این دنیا فراموش میشود .. تغییر میکند و از بین میرود... غیر از تسلط شیرین جان و روح آدمها بر یکدیگر .اثری که از این سلطه بر جان دیگری باقی می ماند.. تغییر ناپذیر است. اما به شرطی که این اثر زاییدهُ عشق راستین و محبت واقعی باشد.. نه آنچه دیگران به غلط نامش راعشق میگذارند. عشق تماس مستقیم دو روح است که بین تمام ارواح این عالم .. همدیگر را میشناسند و در هم حل میشوند. نه که باعث کشش جسمها به سوی هم و بروز شور و التهابی زودگذر میشود و برخی آدمها در اشتباهی محض آن کشش را عشق میپندارند و با این پندار غلط .. همو هم وجود خودشان را به لجنزار نفرت و انزجار میکشانند. برای همین است که در عشق واقعی تملک و وصل یعنی به هم پیوستن شیرین دو جان که تنها در کنار هم آرام و قرار میگیرند و از سلطهُ بی چون و چرایی که بر هم دارند .. لذتی به عظمت همه محبت های عالم حس میکنند. و در عشق شهوانی تملک و وصل یعنی پایان التهاب و فروکش احساسی که گهگاه تا مرز انزجار و نفرت هم پیش میرود


نوشته شده در پنج شنبه 87/3/2ساعت 12:0 عصر توسط دختر ماه نهم نظرات ( ) |

 

دوباره آمدم!!!

تو نبودی .......
لحظه های بودن را خوانده و نخوانده برای دیدنت و برای رسیدنت فرش کردم ؛ چرا نماندی ؟؟
دلم تنگ شده بود برایت و تو انگار هیچ وقت حتی نام مرا در خاطرت تکرار نکردی .
یکبار دیگر سلام ، سلام به تو
به تو که طلوع آمدنت خزانی بود برای تمام رویاهایم .
.
.
.
انگار سالهاست که ننوشته ام ، دستم می لرزد ؛ انگار هیچ گاه تو را ندیده ام ، دلم می لرزد .
انگار خاطرات من با تو یک خواب بود و تو ...
خزان زده ترین برگهای پاییزی به م بگویید که چگونه مرده اید ؟ چگونه زیر پاهای من مرگ را تجربه می کنید و دم بر نمی آورید ؟ به من بیاموزید مردن را .
زندگی را نمی خواهم ، عشق را نمی خواهم ، حس زیبای با تو بودن را حتی ؛ باور کن ................... نمی خواهم .
فکرم پر از سیاهی است . حرکات دستم نا موزون است و قلم به یاری من نمی آید . تو را چه می شود ؟ تو چگونه خواهی بود اگر من نباشم ؟ بگو تو چگونه خواهی مرد اگر ...

تنها مانده ام ، تنها .

آری دوباره منم .

 باورت نمی شد دوباره بتوانم سر را از پنجره گناه بیرون کشم و بگویم ، سلام ؟

اما حالا هستم ؛ مثل هر شب این روزگار روز ندیده ، در تب و تاب بازی مجهولی به نام زندگی !

دوباره آمدم...

می دانم حالا مدتهاست که بی هیچ کلامی رفته ام و تا حتی نگاه خداحافظی را هم طاقت نیاورده ام .

می دانم ؛

حالا حداقل همین را می دانم که برگشته ام . درست مثل تمام پرندگان دور از قفس که با بازگشت بهار به خانه بر می گردند .

من باید می آمدم .

برگشته ام غریبه ! بر گشته ام !

رفتنم را باور نکردم همانطور که اکنون هجرتت را باور نمی کنم .

بغضی در سینه دارم که اگر نیایی به فریاد تبدیل می شود :

آهای مردم خاموش !

آهای مردمان بیدار !

بهارم را پس دهید ؛

آفتاب رویایم را پس دهید !

باران نگاهم را پس دهید !

شور زندگیم ، آخرین بهانه ام را برای بازگشت پس دهید !

هــــــــــــــــــــی .....

 

اما نه ! تو هیچ گاه گم نمی شوی . می دانم  من تو را گم کرده ام .

می ترسم روح زیبای پشت شیشه ها !

می ترسم .

نکند برای همیشه گم شوم ؟ نکند مرا از یاد ببری ؟ نکند بی تو بمیرم ؟

نکند ...

نکند ...

بیا و برگشتنم را بپذیر !

کمکم کن کوله بارم را بر زمین بگذارم ... نفسی در هوای تو بکشم و بعد ...

همین !


نوشته شده در پنج شنبه 87/2/19ساعت 9:28 صبح توسط دختر ماه نهم نظرات ( ) |

به نام بی رنگ ترین

 عزیز من؛ گوش کن!

ما عادت کرده ایم.

به دوست داشته شدن و نه دوست داشتن.

به شنیدن و نه گوش سپردن.

عادت ها...

عادت هایی که ترکشان دیگر نه برایمان سهل است و نه میسر. که تاریخ نیز دیگر مجابمان می کند.

عادتمان نداده اند. که هیچ انگیزه ای چنین جسارتی ندارد. این مائیم که به عادت کردن خو کرده ایم.

رادیوهامان را روشن کرده اند و گفتند همگی بایستید منتظر؛ و خود لقمه به دهانمان گذارده اند. مجالش را نخواسته ایم که هر آنچه لیاقتش را داریم، خود به دست آریم. و مای عادت کرده به هر چه دادن ها را گرفتن، تحفه های به بازار آورده شان را توشه ی خویش ساخته ایم. و چه بی محابا!

همیشه حسرت خورده ایم روز های رفته مان را. امروز نیز به کودکانمان رشک می بریم. آنان که "می خواهند" و "می گویند" آنچه را که برایشان ارزشمند ترین است.

گوش می دهی عزیزم؟!

"ارزشمندترین" و نه تنها "ارزشمند"!

دیده ای؟

پایشان را مصرانه به زمین می کوبند و چشمانشان زودتر از آنکه خود بخواهند، تر می شود و صادقانه تر از همه ی اینها فریاد بر می آورند که من" آن یکی" را می خواهم. صادقانه می گویند. باور کن! نمی خواهند آنچه را که ما برایشان ارزش می دانیم. این نیز از عادات ماست که خود بزرگ شویم و اندیشه ی خود خواستن و خود پوییدن را مجال رشد کردن ندهیم. گاه نیز البته خود می پوییم و خود می خواهیم. اما "چه می خواهیم؟" برایمان علامت سوال مجهولی است.

چه خوب بود اگر می دانستیم باور هایمان در قبال باور داشته شدنشان از ما چه می خواهند؟ ای کاش هدف اغلب ما به رسیدن ها منتهی نمی شد و به اینکه "چه نمی خواهیم بشویم؟" بیشتر می اندیشیدیم.

به یاد می آوری نخستین روز های آموختن را؟

معلم با غرور از دانستن و با صدایی بلند می گفت: آ...، ب... .

تو نیز بعد از آن که هر دو صدا را کشیدی، هم صدا با معلم و مغرور از آموختن گفتی: "آب"

مداد به دستت دادند و مشق شبت این شد که چندین و چند بار بنوسی: "آب"

که ای کاش می نوشتیم"با"! در این صورت می توانستیم بپرسیم " با چه؟"

و می توانستیم بدانیم با که؟ با چه؟ و با کدام هدف، باور، ارزش و... می خواهیم گام برداریم و بیاندیشیم.

 

گفتیم "آب" و پاک کردیم هر آنچه می بایست بر آن تأمل شود.

"با" پرسش بود. و "آب " پاسخ.

 به همین ترتیب از آغازین روز های آموختن فرا گرفتیم که پاسخ ها را بدانیم بی آنکه ذهنمان مغشوش به پرسشی شود.

این است که حالا دیگر مداد هم به دستمان نمی دهند. خود می نویسند، خود می گویند و خود رنگ می کنند و ما در مقابل فقط رنگ می شویم. همین!

دقت کرده ای عزیزم؟ مدتهاست که تخم مرغ هم برای رنگ کردن به دستمان نمی دهند.

ما ناشیانه رنگ آمیزی می شویم.

سیاه، سپید، آبی، سبز، قرمز و... و برای مواقعی نیز " خاکستری شدن " به مصلحت البته لازم است. ما ناشیانه رنگ می شویم و تو باید این را بدانی که خودمان نخواسته ایم که بی تعلقی را تجربه کنیم.

همگی اسیر محیط خویشیم!

 


نوشته شده در شنبه 87/1/17ساعت 11:26 عصر توسط دختر ماه نهم نظرات ( ) |

سلام

فعلا اصلن حس وحال وبلاگ نویسی ندارم!

فقط :

 

و چه کسی می‌داند که جنگ چیست؟

چه کسی می‌داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می‌درد؟

 چه کسی می‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشکی بدل خواهد شد و این اشک جگرهایی را خواهد سوزاند؟

کیست
که بداند جنگ یعنی سوختن، ویران شدن، آرامش مادری که فرزندش را همین الان
با لای لای گرمش در آغوش خود خوابانیده؛ نوری، صدایی، ریزش سقف خانه و سرد
شدن تن گرم کودک در قامت خمیده مادر؟

کیست
که بداند جنگ یعنی ستم، یعنی آتش، یعنی خونین شدن خرمشهر، یعنی سرخ شدن
جامه‌ای و سیاه شدن جامه‌ای دیگر، یعنی گریز به هرجا، هرجا که اینجا
نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟

جوانم کجاست؟

دخترم چه شد؟

به کدام گوشه تهران نشسته‌ای؟

کدام
دختر دانشجویی که حوصله ندارد عکسهای جنگ را ببیند و اخبار جنگ را بشنود،
داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهای ناز، آن اسوه‌های عفاف
که هرکدام در پس رنجهای بیکران صحرانشینی و بیابانگردی، آرزوهای سالهای
بعد را در دل می‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حیا را بفهمد، که
بی‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجویی می‌داند هویزه کجاست؟

چه کسی در آن کشته شد و در آن دفن گردید؟

چگونه
بفهمد تانکها هویزه را با 120 اسوه، از بهترین خوبان له کردند و اصلاً چه
می‌دانی که تانک چیست و چگونه سری زیر شنی‌های تانک له می‌شود؟

آیا
می‌توانید این مسئله را حل کنید؛ گلوله‌ای از دوشیکا با سرعت اولیه خود از
فاصله 100 متری شلیک می‌شود و در مبدأ به حلقومی اصابت نموده و آن را
سوراخ کرده و گذر می‌کند، معلوم نمایید:

-  سر کجا افتاده است؟

- کدام زن صیحه می‌کشد؟

- کدام پیراهن سیاه می‌شود؟

- کدام خواهر بی برادر می‌شود؟

- آسمان کدام شهر سرخ می‌شود؟

- کدام گریبان پاره می‌شود؟

- کدام چهره چنگ می‌خورد؟

- کدام کودک در انزوا و خلوت خویش اشک می‌ریزد؟

یا
این مسئله را که هواپیمایی با یک ونیم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متری
سطح زمین ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده مهران – دهلران حرکت
می‌کند مورد اصابت موشک قرار می‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر کنیم،
معلوم کنید:

- کدام تن می‌سوزد؟

- کدام سر می‌پرد؟

- چگونه باید اجساد را از میان این آهن پاره له شده بیرون کشید؟

- چگونه باید آنها را غسل داد؟

- چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟

- چگونه در تهران بمانیم و تنها، درس بخوانیم؟

- چگونه می‌توانی درها را بر روی خودت ببندی و چون موش، در انبار کلمات کهنه کتاب لانه کنی؟

- کدام مسئله را حل می‌کنی؟

- برای کدام امتحان، درس می‌خوانی؟

- به چه امیدی نفس می‌کشی؟

- کیف و کلاسور را از چه پر می‌کنی؟

از خیال.

از کتاب.

از لقب شامخ دکتر.

یا از آدامسی که مادرت هرروز صبح در کیفت می‌گذارد.

- کدام اضطراب جانت را می‌خورد؟

در رسیدن اتوبوس.

دیر رسیدن سر کلاس.

نمره A گرفتن.

- دلت را به چه چیز بسته‌ای؟

به مدرک.

به ماشین.

به قبول شدن در دوره فوق دکترا.

آری پسرک دانشجو!

به تو چه مربوط است که خانواده‌ای در همسایگی تو داغدار شده است.

جوانی به خاک افتاده و خون شکفته.

آری دخترک دانشجو!

به تو چه مربوط که دختران سوسنگرد را به اشک نشاندند و آنان را زنده به گور کردند.

در کردستان حلقوم کسانی را پاره کردند تا کدهای بی‌سیم را بیابند.

به
تو چه مربوط است که موشکی در دزفول فرود بیاید و به فاصله زمانی انتشار
نوری، محله‌ای نابود شود و یا کارگری که صبح به قصد کارخانه نبرد اهواز از
خانه خارج و دیگر بازنگشت و همکارانش او را روی دست تا بهشت اباد اهواز
بدرقه کردند.

به تو چه مربوط که کودکانی در خرمشهر از تشنگی مردند.

هیچ می‌دانستی؟

حتماً نه!

هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات به هم گره می‌خورند به دنبال آب گشته‌ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی؟

و آنگاه که قطره ای نم یافتی با امیدهای فراوان به بالین کودک رفتی تا سیرابش کنی،اما دیدی که کودک دیگر آب نمی‌خواهد!!

اما تو، اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی، حرمله مباش که خدا هدیه حسین(علیه السلام) را پذیرفت.

خون علی اصغر را به زمین باز پس نداد و نمی‌دانم که این خون، خون خدا، با حرمله چه می‌کند؟!

 

 

 

 

 


نوشته شده در یکشنبه 86/12/26ساعت 10:20 صبح توسط دختر ماه نهم نظرات ( ) |

 سلام

 

در هیاهوی زمان
                          در دل ساکت شب
                                         بی رمق، خسته و سرد
        من به دنبال خودم می گردم!
         کی شدم گمشده در وادی غم؟
   

                            من که بودم...
    کیستم...
             چه کسی خواهم شد؟
                                    قاصدی بی مقصد

 


خدایا پشیمانم

 

چه تنها از خلوت وحشت دارد

پریشان خاطری غمناک سر بر سجده می گرید

 خدایا!این منم افتاده بر خاک نیاز تو

 بزرگا،مهربانا،بنده ای آلوده دامانم

 سخن می لرزد از شرم گناهم در نماز تو

 منم آن تشنه کام کاهل افتاده بر ساحل

 که دریای محبت پیش رویم هست و من دورم

گنهکارم ولی در سایه عفو تو می رویم

 بگیر از راه لطف عام خود دست امیدم را

الهى ! اسمى جز بى اسمى برایم مباد.

الهى ! چرا بگریم که تو را دارم و چرا نگریم که منم.

الهى ! در این جهان پر هیاهو ، چرا من هو هو نکنم.

الهى ! خوشا به حال عالین که جز تو ندیدند و ندانند.

الهى ! حرم بر نامحرم حرام است ، محرم چرا محروم باشد.

الهى ! به امروز و فردا  نه کار امروز رسیده شد نه فردا ،

 چه کنیم با " کل یاتیه یوم القیامة فردا ".

الهى ! بـَدان بر ما حق بسیار دارند تا چه رسد بخوبان.

الهى ! جهان ، زندان رندان است .

الهى ! قاسم که تویى ، کسى محروم و مغبون نیست.

الهى ! چه عذابى از حجاب سخت‏تر است‏

به حق خودت از جهنم حجابم وارهان.

الهى ! توبه از گناه آسان است ، توفیق ده که از عبادتمان توبه کنیم.

الهى ! حسن آملى مالامال آمال بود ؛

 در راه یک امل ، همه را پایمال کرد یا " منتهى امل الآملین ".

الهى ! شکرت که مى‏گویم شکرت.

الهى ! اگر آخرم مثل اولم باشد بدا به اول و آخرم.

الهى ! شکرت که پریشانى ، به مقام یقین رسیده است.

الهى ! شکرت که از تنهایى و خلوت لذت می برم ؛

چه تنها از خلوت وحشت دارد

پریشان خاطری غمناک سر بر سجده می گرید

 خدایا!این منم افتاده بر خاک نیاز تو

 

 بگیر از راه لطف عام خود دست امیدم را...


 


نوشته شده در جمعه 86/12/10ساعت 10:56 صبح توسط دختر ماه نهم نظرات ( ) |

از خونه بیرون اومدم،خسته و بی حوصله به راه افتادم...

 

چقدر خسته ام

از این چیزها و روزهای تکراری

کاش کسی بود که درک میکرد مرا...

کاش کسی ...

 

یه کم جلوتر آقای ... دیدم،طبق معمول یک شنبه ها که برای نظافت راه پله ها میومد،سلام کردم،جواب نداد،گفتم خسته نباشین،سزشو تکون داد،سرعت گامهامو بیشتر کردمار پیچ خیابون فرعی وارد اصلی  وسیع وطویل شدم نم نم بارنی که ساعتی پیش اومده بود همه جارو تمیز کرده بود،خیلی مونده بود تا به ته خیابون برسم هنوز تو فکرش بودم!آها فهمیدم...ثبت نام ترم جدیده،آخه دو تا از بچهاش دانشگاه آزادین!کاش میتونستم کمکش کنم،اما اون نه تنها کمک من،کمک هیچ کس دیگه ای هم قبول نمیکنه!

یاد خودم افتادم!منم وقتی ناراحتم،عصبانیم،خسته ام،از کسی رنجیدم،قیافم مث اون میشه!من میدونم،من میفهمم که هرکسی دردی تو دلش داره،که نمیتونه اونو به کسی بگه،درد میکشه،رنج میبرهاما این درد و رنجو تحمل میکنه!گاهی هم از فشار اون خورد میشه و از پا می افته!امااونقدر خودخواهه که نمیذاره بقیه کمکش کنن!درست مث من!میدونین لذتی توی اون هست که اجازه نمیده دیگران سهین شن!خودمم هرگز نمیفهمم چرا حزن و اندوه و آوای غمو به همه آوازهای شادی که بتونم بشنومترجیح میدم!و بدون اینکه بدونم چه آسیبی به روح روانم میخوره اونو جزِیی از   ،لطف زندگیم میدونم من منشا وتاثیر دردو میدونم،ولی تو فکر مداواش نیستممن به قول مامان من دنیا رو به دو شق قضا و قدر تقسیم کردم و جز اون هیچ اندیشه ای رو باور ندارم.

 

حسم اصلا جالب نیست

 ماه تو آسمونه...

اما من خوب نیستم

شاید هم هستم

اما اینجا خیلی سرده

حتی یاد توهم گرمش نمیکنه!

 

 


نوشته شده در سه شنبه 86/11/30ساعت 12:16 صبح توسط دختر ماه نهم نظرات ( ) |

 

امتحانات کذایی تموم شد. البته یه دونه دیگه شنبه دارم که مال آزمایشگاه است. اما باید ترجمه هم تحویل بدم. از بس هم که سر کلاسش نرفتیم تاحالا استادش خواسته یه ده باری من و زهرا رو بندازه! حالا دیگه ترجمه رو هم تحویل ندیم تکمیل میشه!

درسته که امتحانها تموم شده. ولی الان دوره ای کوتاه شروع شده که از خود امتحانات هم مهمتره. اونم ایام بعد از امتحانات. فرصت کوتاهی که تا قبل از رد شدن نمرات هست و باید حسابی قدر اونو دونست. امثال من که به لطف و مرحمت اساتید محترم اعتقاد خاصی دارن باید از این دوران نهایت استفاده رو ببرن. این چند روزه هم که کمتر مینویسم به دلیل همین گرفتاریه. توی ترم درس نمیخونی. شب امتحان کم درس میخونی. ولی بعد از امتحان به اندازه جفتشون پدرت در میاد از بس که پشت در اتاق اساتید میخوابی و ترجمه و مقاله و تمرین مینویسی. از اون ور هم کلی کار جورواجور ریخته رو سرم و خیلی گرفتار شدم. امید است که از این ایام سربلند خارج شویم

امروزموفق به دیدن فیلم300 شدم. کیفیتش خوب بود. ولی این از اون فیلمهاست که دیدنش در فرمتو با تجهیزات صوتی و تصویری خوب کلی کیف خواهد داد. یه چیزی تو مایه های SinCity و خلاصه جلوه های ویژه.

موسیقی فیلم هم خیلی خوب بود و خلاصه آدم دوست داره بعد از اینکه یه بار فیلم را دید مجدد آهنگهاشو گوش کنه.

از روند داستان فیلم و خلاصه اتفاقات اون کاملا معلومه که داستان فیلم خیلی هم نقل واقعیات نیست. به نظر من اینقدرها هم داد و بیداد نمی خواست ولی در حد یک بمب لازم داشت. تمام فیلم به عظمت و جلال ایران و به قول فیلم Persia اشاره میکنه و این کاملا مشخصه. از طرفی به نظر من شخصیت خشایار هم کلی بزرگ و با ابهت نشون داده شده. کمااینکه وقتی کنار سردار اسپارت وای میسته قد و هیکلش خیلی بزرگتر از اونه. امکانات و ابزار و ادواتی که سپاه ایران داره خیلی گسترده و پر و پیمونه. انواع سلاح ها و موجودات مختلف که برای نبرد استفاده کردن، استفاده از آتش و چیزهایی شبیه نارنجک و ...

 

 

 

تنها نکته ای که تو فیلم آدم رو اذیت میکنه وضعیت چهره ایرانیان و خود خشایارشاه است. یا مثلا فرستاده ایران تو اول فیلم سیاه پوسته! من از لحاظ تاریخی در این زمینه مطالعه ندارم که اون دوران وضع سر و قیافه ایرانیها چجوری بوده. اما خب اینکه یه سپاه غول داره یا اینکه جنگنده های اون نقاب های سیاه دارن اونم توی یک فیلم نسبتا تخیلی خیلی دور از انتظار و نا متناسب نیست.

در مجموع من از دیدن فیلم لذت بردم و یه جورایی آخر فیلم از عظمت ایران در اون دوران کیف کردم. دیدن فیلم را به همه توصیه میکنم (جدا از داستان ایران و تحریفهایی که میگن شده). من خیلی کلی نوشتم ولی معتقدم میشه راجع به تک تک دقایق فیلم نوشت و تاریخی صحبت کردم. جدیدا علاقمند به خواندن متنهای تاریخی ایران شدم. اگه کسی منبعی رو اینترنت میشناسه معرفی کنه لطفا.

راستی در عین حال باز هم توی بمب گذاریهای مشابه شرکت می کنم!


نوشته شده در سه شنبه 86/11/23ساعت 12:25 صبح توسط دختر ماه نهم نظرات ( ) |

از زمان مشروطه که ایرانی ها برای تحصیل به اروپا میرفتند و اوضاع پیشرفته و سامان یافته ی اونجا رو میدیدند و اونو با ایران مقایسه میکردند، همه تقریبا به دنبال دلایل عقب افتادگی بیش از حد اون موقع می افتادند. الان هم برای ایرانی ها همینه ... ما مثل زمان قاجار نیستیم اما خودمون رو گول نزنیم یک کشور کاملا توسعه یافته هم نیستیم و هنوز باید زیاد زحمت بکشیم و تلاش کنیم ... دلایل خیلی زیاده و هرکی یک چیزی میگه ... من از هم در بین ایرانی هایی که با این جامعه ی توسعه یافته رو به رو شدند و این پرسش براشون پیش اومد که دلیل اینکه ما این طوری نیستیم و در این روزگار جزو کشورهای پیشرفته نیستیم، استثناء نبودم و با نادونی و کم آگاهی خودم این دلیل رو جستجو کردم. شاید من نه جامعه شناس باشم و نه چیزی اما یکی از چیزهایی که اینجا دیدم و نه فقط در ایران در فرهنگ شرقی ندیدم شفافیت هستش !!! این که چیزها صریح بیان بشه، لاپوشونی نشه، توی جلد های مختلف پیچیده نشه ... این رو ما نداریم ... حتی توی برخوردهای روزانمون ... اگر حال نداریم امروز با دوستمون بریم بیرون نمیگیم حال ندارم، میگیم مامانم مریضه !!!!!!! بابام کارم داره !!!! مهمون اومده و ... این ها رو نمینویسم که بگم من از این دایره خارجم نه نیستم !!! من خودم هم همین طورم و کاملا اینو که با اینا فرق دارم توی این مسئله در این جامعه احساس میکنم ...

راست گفتن و شفاف بودن که زمانی مشخصه ی ما بوده، اکنون خیلی کمرنگ شده ... خیلی از فسادهای اقتصادی و اتفاقات سیاسی و اجتماعی که در جامعه هم می افته از همین عدم شفافیت میاد که آخر سر معلوم میشه که یارو یه چیزی گفته اما منظورش چیز دیگه ای بوده ...

مشکلات ممکنه از سیستم باشه، اما گاهی مشکل اصلی خود ماییم ...

به هر حال این چیزی بود که مدتی بود میخواستم بنویسم وقت نمی شد یا اینکه یادم میرفت...

نوشته شده در پنج شنبه 86/11/18ساعت 1:52 عصر توسط دختر ماه نهم نظرات ( ) |


Design By : Pichak